شهاب الدين احمد سمعانى
40
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
تمشى على استحياء از شرم موسى كه از وى بيگانه بود در پيش وى مىرفت و پاش در پا مىكوفت . و حيايى است بندگان را كه آن را حياى عبوديّت خوانند . قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و سلّم : استحيوا من اللّه حقّ الحياء . الخبر . گفت : اى بندگان شرم داريد از خداى عزّ و جلّ ، چنان كه شرم دارند از خداوندان . و حيايى است و آن را حياى كرم خوانند ، و آن حياى درگاه عزّت است . قال رسول الله - صلّى اللّه عليه و سلّم : انّ اللّه حيّى كريم و من حيّا به حرّم الفواحش 12 . و حيايى است كه آن حياى حق است جلّ جلاله 13 ، كه چون بنده صراط را بگذارد 14 حق - جلّ جلاله - نامهء سر به مهر به وى دهد و فيه : فعلت ما فعلت و لقد استحييت ان اظهر عليك فاذهب فقد غفرت لك . در آن نامه نبشته كه كردى آنچه كردى و به كرم 15 خود روا نداشتم كه پيدا كنم ، رو كه آمرزيدم و جرايد جرايم و سجلّات زلّات ترا محو كردم . بيت يك نظر از دوست و صد هزار سعادت * منتظرم تا كه وقتِ آن نظر آيد و حيايى است كه آن حياى مطيعان است از طاعت . بو بكر ورّاق گويد : ربما اصلّى للّه ركعتين و انصرف و انا بمنزلة من ينصرف عن السّرقة من الحياء . وقت وقتى باشد كه دو ركعت نماز بيارم چون سلام باز دهم و باز گردم ، خجل و شرمزده باشم از اين طاعت خود ، كه گويى دزدى كردهام . تا مرد بدين مقام نرسد لذّت طاعت به مذاق ايمان او نرسد . سفيان ثورى - قدّس اللّه روحه - در محملى نشسته بود و قصد كعبه كرده و با وى در آن محمل رفيقى بود ، پيوسته سفيان مىگريستى و آب درياى 16 ديده بر ساحل رخسار مىپاشيدى ، رفيق گفت : يا سفيان از خوف گناهان مىگريى ؟ سفيان دست دراز كرد و كاه برگى برداشت و گفت : گناه بسيار دارم ، و لكن گناهان من به نزديك من بهاندازهء اين كاه برگ قدر ندارد ، از آن مىترسم كه اين توحيد كه آوردهام ، خود توحيد هست يا نه ؟ ايشان مردمانى بودند كه داشتند و چنان نمودند كه ندارند ، و شما نداريد و چنان مىنماييد 17 كه داريم . توانگران بودند با پنداشت مفلسان ، سابقان بودند با حسرت مقصّران ، و اكنون باز مسئله قلب شده است و مرد در بىديانتى صلب شده 18 . از جملهء مفلسان و ليكن با پنداشت توانگران ، از زمرهء مقصّران و ليكن با دعوى سابقان . تو مردى اى كه ترا خواجگى آرزو مىكند ، مىبايد كه